در مورخه : شنبه، 28 فروردين ماه، 1389 موضوع : شعر و داستان
دو داستان زيبا در مورد شانس
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت.
بقيه در ادامه مطلب...
بیشتر |