در مورخه : دوشنبه، 5 ارديبهشت ماه، 1390 موضوع : شعر و داستان
هدیه ای پر از محبت
با تشکر از کاربر عزیز parastesh برای ارسال این مطلب زیبا
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
ادامه ....
بیشتر |