در مورخه : پنجشنبه، 6 آبان ماه، 1389 موضوع : شعر و داستان
دختري به نام اوا ...
با تشكر از كاربر عزيز parla كه اين مطلب زيبا رو ارسال كردن
همسرم نواز با صدای بلند گفت:تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟
میشه بیای و به دختر عزیزت بگی غذاشو بخوره؟
من روزنامه رو به کناری انداختم و به سوی انها رفتم.
تنها دخترم اوا به نظروحشت زده می امد. اشک در چشمهایش پر شده بود و ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
اوا دختری مودب و برای سن خود بسیار با هوش بود .گلویم را صاف کردمو ظرف را بر داشتم و گفتم:چرا چند قاشق نمی خوری عزیزم؟فقط به خاطر بابا.اوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا می خورم،نه فقط چند قاشق همه شو می خورم. ولی شما باید ...اوا مکث کرد.بابا اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم هرچی خواستم بهم میدی؟
ادامه...
بیشتر |