امار تالار

خوش آمدید میهمان


عضو شوید
ارسال کلمه عبور





عضويت:
امروز : 2
دیروز : 1
مجموع کاربران : 2,077
جدیدترین کاربر : morid

آمار بازدید :
بازدید امروز : 4,601
بازدید دیروز : 8,585
بازدید کلی : 3,037,264

بيشترين تعداد آنلاين:
مجموعا : 198
در تاریخ : 2012-10-05
در ساعت : 02:29

وضعیت آنلاینها
میهمان : 13
اعضا : 1
مجموع : 14

اعضاي آنلاين:

فروشگاه

امکانات

 Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net

Display Pagerank

قیمت طلا ارز فلزات نفت

اموزش مسائل زناشویی


تلویزیون دیجیتال

ارسال شده توسط : admin      تاریخ : شنبه، 4 تير ماه، 1390           بازدید : 1010   

داستان زیبای “قدرت لبخند”

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.

هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.

او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچ کس به سراغش نمی آمد

و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند

و مردم از او کناره گیری می کردند.

قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد

و بتواند ساعتی او را تحمل نماید.

ادامه ....

علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر

اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد

که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند

او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت

و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روزهمسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

 

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

 

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود



داستان زیبای “قدرت لبخند” داستان کوتاه جدید

  

چراغ قوه زوم دار پلیس

گل سخنگو

>پکیج لوازم شعبده بازی به همراه آموزش

شامپو رفع سفیدی مو

تخم مرغ پز ویژه

عینک پلیس مدل S8311

دوش ال ای دی حمام

عود ماه تولد شما

ادوکلن دیزل DIESEL FUEL FOR LIFE

لوبياي سحرآميز فارسی+ گلدان زیبا

عینک دید در شب مخصوص رانندگی در شب

بیگودی جادویی فر کننده مو Magic Leverag

ساعتLED سامورایی زنانه

آموزش تعمیرات خودرو پراید

آموزش تعمیر لپ تاپ(گام گام)

اتو موی اینستایلر

دستبند ماه تولد شما

عینک جیمزباند با امکان دیدن پشت سر

آموزش گام به گام خیاطی

همه چیز درباره مردها

گردنبند خورشید بولگاری

انگشتر ساعتی

نرم افزار آموزش آشپزی و شیرینی پزی

ادکلن وان میلیون ویژه آقایان متمول

ادوکلن نینا ریچی

آموزش سفره آرایی

مجموعه کامل اسکریپت های وب

خودکار جادویی

دستبند استقلال + هدیه

دستبند پرسپولیس + هدیه ویژه

دانستنی های قبل و بعد از ازدواج

ادوکلن V18

 


مرتبط باموضوع :

 عجب صبری خدا دارد  [ پنجشنبه، 15 مهر ماه، 1389 ] 373 مشاهده
 شعر شيشه و چوب از محمدکاظم کاظمی  [ جمعه، 14 اسفند ماه، 1388 ] 1185 مشاهده
 خدا و مجنون (شعر)  [ چهارشنبه، 10 شهريور ماه، 1389 ] 383 مشاهده
 اطلاعات لطفا ( داستان)  [ چهارشنبه، 30 تير ماه، 1389 ] 393 مشاهده
 داستان يک تابلوي نقاشي  [ دوشنبه، 28 تير ماه، 1389 ] 459 مشاهده

نام شما:
ایمیل شما:
وبلاگ/سایت شما:

در مورخه : سه شنبه، 7 تير ماه، 1390توسط
(مشخصات کاربر saleh | ارسال پیغام شخصی)
جالب بود
ارسال جوابیه ]

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
وبلاگ/سایت شما : 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها


 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب