امار تالار

خوش آمدید میهمان


عضو شوید
ارسال کلمه عبور





عضويت:
امروز : 2
دیروز : 1
مجموع کاربران : 2,077
جدیدترین کاربر : morid

آمار بازدید :
بازدید امروز : 4,562
بازدید دیروز : 8,585
بازدید کلی : 3,037,225

بيشترين تعداد آنلاين:
مجموعا : 198
در تاریخ : 2012-10-05
در ساعت : 02:29

وضعیت آنلاینها
میهمان : 14
اعضا : 2
مجموع : 16

اعضاي آنلاين:

فروشگاه

امکانات

 Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net

Display Pagerank

قیمت طلا ارز فلزات نفت

اموزش مسائل زناشویی


تلویزیون دیجیتال

ارسال شده توسط : admin      تاریخ : شنبه، 28 فروردين ماه، 1389           بازدید : 964   

دو داستان زيبا در مورد شانس

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود.


کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت.

بقيه در ادامه مطلب...

دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد.

 
سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد... 
 

اما.........گاو دم نداشت!!!! 
 
 


زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممکن است که ديگر هيچ وقت نصيبمان نشود. براي همين سعي کن که هميشه اولين شانس را دريابي.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

 
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

 
با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.


نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

 
ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.


پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

 


"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."

 



دو داستان زيبا در مورد شانس

  

چراغ قوه زوم دار پلیس

گل سخنگو

>پکیج لوازم شعبده بازی به همراه آموزش

شامپو رفع سفیدی مو

تخم مرغ پز ویژه

عینک پلیس مدل S8311

دوش ال ای دی حمام

عود ماه تولد شما

ادوکلن دیزل DIESEL FUEL FOR LIFE

لوبياي سحرآميز فارسی+ گلدان زیبا

عینک دید در شب مخصوص رانندگی در شب

بیگودی جادویی فر کننده مو Magic Leverag

ساعتLED سامورایی زنانه

آموزش تعمیرات خودرو پراید

آموزش تعمیر لپ تاپ(گام گام)

اتو موی اینستایلر

دستبند ماه تولد شما

عینک جیمزباند با امکان دیدن پشت سر

آموزش گام به گام خیاطی

همه چیز درباره مردها

گردنبند خورشید بولگاری

انگشتر ساعتی

نرم افزار آموزش آشپزی و شیرینی پزی

ادکلن وان میلیون ویژه آقایان متمول

ادوکلن نینا ریچی

آموزش سفره آرایی

مجموعه کامل اسکریپت های وب

خودکار جادویی

دستبند استقلال + هدیه

دستبند پرسپولیس + هدیه ویژه

دانستنی های قبل و بعد از ازدواج

ادوکلن V18

 


مرتبط باموضوع :

 راز جعبه کفش  [ سه شنبه، 27 مهر ماه، 1389 ] 601 مشاهده
 شعر فانوس خيس از سهراب سپهري  [ سه شنبه، 18 اسفند ماه، 1388 ] 1203 مشاهده
 داستان رمز خوشبختی در یک زندگی مشترک  [ جمعه، 16 مهر ماه، 1389 ] 436 مشاهده
 شعر پشت درياها از سهراب سپهري  [ جمعه، 31 ارديبهشت ماه، 1389 ] 969 مشاهده
 شعر بسيار زيباي مادر  [ چهارشنبه، 31 شهريور ماه، 1389 ] 466 مشاهده

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
وبلاگ/سایت شما : 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها


 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب