|
انسان کیست؟
براستی انسان کیست؟... موجودی چهاردست و پا و سخن گو؟... که بی اراده پا به جهان هستی میگذارد... چند صباحی زندگی می کند... زاد و ولد میکند... و دست آخرهم غزل خداحافظی را می خواند وهمه چیزتمام... داستانی مزخرف و بی هدف... آنهم درحالی ما انسانها با تمام نادانیمان هیچ کاری را بی هدف انجام نمی دهیم... و سرآغازتمام کارهایمان هدفی نهفته است...
بقيه در ادامه مطلب...
فلسفه ی زندگی من بسیارساده است... من سختی را انتخاب نموده ام... تا بعد ازآن همه چیز برایم سهل و آسان شود... من با تلخی های روزگاردست و پنجه نرم کرده ام تا که شیرینی ها را بهتربچشم... من که مشکلی ندارم... سختی ها را پشت سرگذاشه ام... مشکل ازنادانی هاست... نادانی موجوداتی انسان نما... آنقدرخود خواهند که وقتی ظاهر انسانی را متفاوت با ظاهرخود میبینند... او را لایق رفتارهای نابجا می دانند.... و به خود اجازه میدهند که با حرفهای ریز و درشت.... او را... شخصیتش را... و حتی انسان بودنش را... زیر سوال ببرند... بی پروا می گویم... من از چنین موجوداتی بیزارم... من در دادگاه الهی تمامیشان را محاکمه خواهم کرد... من هیچوقت از آنها نپرسیدم که چرا شبیه من نیستند... اما آنها بارها برسر همین موضوع ساده مرا آزرده اند... مزاحم من شده اند... سرراهم را گرفته اند... من ساده نخواهم گذشت.... تک تکشان باید جوابگو باشند... جوابگوی انسانی که برای انسان بودنش نیاز به دست و پای سالم نداشت... من نیازی ندارم که این بی خردان مرا باور کنند... نه محبتشان را می خواهم ... نه دلسوزی بی معنایشان را... من نه از خود آنها.... بلکه ازجهل و نادانیشان بیزارم و تا زنده ام تلاش خواهم کرد... تا که روزی هیچ انسانی... انسان دیگر را نرنجاند... تنها بخاطراینکه ظاهرش نادر است... ظاهر نادری که زیباییش بواسطه ی تنها بودنش... دیده نمی شود...
انسان کیست؟
|