امار تالار

خوش آمدید میهمان


عضو شوید
ارسال کلمه عبور





عضويت:
امروز : 0
دیروز : 1
مجموع کاربران : 2,072
جدیدترین کاربر : *maryam*

آمار بازدید :
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 7,112
بازدید کلی : 2,996,242

بيشترين تعداد آنلاين:
مجموعا : 198
در تاریخ : 2012-10-05
در ساعت : 02:29

وضعیت آنلاینها
میهمان : 7
اعضا : 0
مجموع : 7

اعضاي آنلاين:

فروشگاه

امکانات

 Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net

Display Pagerank

اموزش مسائل زناشویی


تلویزیون دیجیتال

ارسال شده توسط : admin      تاریخ : يكشنبه، 6 تير ماه، 1389           بازدید : 547   

يادمان نرود زندگي کنيم (داستان كوتاه)

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
 
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
 
داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:
"عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
 
لابه لای هق و هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟"
 
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید." و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
 
"حالا برو و زندگی کن..."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.
 
قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم."
 
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...
 
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
 
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
 
"او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود..."


يادمان نرود زندگي کنيم (داستان كوتاه) داستانهاي كوتاه زيبا و جالب

  

چراغ قوه زوم دار پلیس

گل سخنگو

>پکیج لوازم شعبده بازی به همراه آموزش

شامپو رفع سفیدی مو

تخم مرغ پز ویژه

عینک پلیس مدل S8311

دوش ال ای دی حمام

عود ماه تولد شما

ادوکلن دیزل DIESEL FUEL FOR LIFE

لوبياي سحرآميز فارسی+ گلدان زیبا

عینک دید در شب مخصوص رانندگی در شب

بیگودی جادویی فر کننده مو Magic Leverag

ساعتLED سامورایی زنانه

آموزش تعمیرات خودرو پراید

آموزش تعمیر لپ تاپ(گام گام)

اتو موی اینستایلر

دستبند ماه تولد شما

عینک جیمزباند با امکان دیدن پشت سر

آموزش گام به گام خیاطی

همه چیز درباره مردها

گردنبند خورشید بولگاری

انگشتر ساعتی

نرم افزار آموزش آشپزی و شیرینی پزی

ادکلن وان میلیون ویژه آقایان متمول

ادوکلن نینا ریچی

آموزش سفره آرایی

مجموعه کامل اسکریپت های وب

خودکار جادویی

دستبند استقلال + هدیه

دستبند پرسپولیس + هدیه ویژه

دانستنی های قبل و بعد از ازدواج

ادوکلن V18

 


مرتبط باموضوع :

 دختري به نام اوا ...  [ پنجشنبه، 6 آبان ماه، 1389 ] 635 مشاهده
 داستان زیبای “قدرت لبخند”  [ شنبه، 4 تير ماه، 1390 ] 1006 مشاهده
 هدیه ای پر از محبت (داستان کوتاه زیبا)  [ دوشنبه، 5 ارديبهشت ماه، 1390 ] 1304 مشاهده
 عشق یعنی انجام ندادن...  [ پنجشنبه، 13 آبان ماه، 1389 ] 656 مشاهده
 شعر پشت درياها از سهراب سپهري  [ جمعه، 31 ارديبهشت ماه، 1389 ] 967 مشاهده

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
وبلاگ/سایت شما : 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها


 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب